گل پسرم و مهد
گل پسرم روز دوشنبه اول مهر قرار بود بری مهد، ولی خاله فاطمه گفت چون روزهای اول احتمال داره بعضی از بچه ها به خاطر دوری از خانواده گریه کنند و تو روحیه علیرضا تاثیر بگذاره چند روز اول علیرضا رو مهد نمی برم خوشبختانه توی مهد همون روز اول همه بچه ها با محیط مهد کنار اومده بودند و هیچ کدوم گریه نکردند خاله فاطمه از مامان بزرگ خواست از روز دوم مهر علیرضا بیاره مهد .
خاله فاطمه خودش ساعت 7 میره مهد ، شما اون موقع خواب هستین مامان بزرگ شما رو ساعت 8 می بره و ساعت 12:30 میاد دنبالتون شما رو میاره خونه . چون خودم ساعت 5:30 باید از خونه برم بیرون و ساعت 6:30 محل کارم باشم مامان بزرگ هر روز زحمت بردن شما رو تا مهد می کشه دست گلش درد نکنه . (مادرم ، سنگ صبورم حلالم کن )
از اون روزی که مهد می ری اشتهات خیلی باز شده صبحانه ، میوه ، خشکبار و هر چی که همرات می کنم به هوای بچه ها می خوری و مامان بزرگ میگه ناهارش رو هم کامل می خوره .
روز جمعه وقتی از خواب بیدار شدی گفتی : مامان بریم ؟ گفتم کجا ؟ گفتی مهد
خیلی خوشحال شدم از اینکه بزرگ شدی و اونقد استقلال شخصیتت رشد کرده که تو محیط غیر آشنائی مثل مهد می مونی و احساس غرور می کنم و مطمئن هستم که تعاملات اجتماعی ات روز به روز بهتر می شه و خیلی مهارتهای زندگیت رو فقط و فقط توی کلاسهای مهد می تونی یاد بگیری مثل اعتماد به نفس ، روابط اجتماعی و ....
چهارشنبه سوم مهر خودم مرخصی ساعتی گرفتم و تمام وسایلت رو آماده کردم و شما رو رسوندم مهد یک احساس خیلی خوبی داشتم ، گفتم کاش می شد هر روز خودم شما رو برسونم مهد . شما هم از خونه مامان بزرگ تا مهد خیلی خوشحال بودی .
وقتی وارد مهد شدی خاله اسما گفت : آقا پلیسه هم اومد . خوش اومدی .

خیلی دلم تنگه واسه بیشتر مادری کردن ، گل پسرم تمام تلاشم رو می کنم که مادر خوبی باشم من رو ببخش اگر موفق نبودم . من که بهت افتخار می کنم و بی نهایت دوستت دارم.....

فدای اون تیپت بشم عزیززززززززززززززززززم



اینجا هم علیرضای نازم جلوی در مهد قرآن جامعه النور 


امیدوارم همگی شما فرشته ها موفق و موید باشید .

امیدوارم هیچ وقت خنده از صورتهای نازتون دور نشه

چند تا عکس از وسایل مهدت









گل پسرم بخند و شاد باش .......
خدایا به خاطر همه چیز شکر ، شکر به خاطر تمام لحظات قشنگی که بهم دادی
خدایا شکرت


گل پسرم و مهد
